تبلیغات
ما تکخال سمپادیم شک داری ببین!!! - آفتاب می شود...
زندگی بر پایه ی هیچ است.

آفتاب می شود...

دوشنبه 13 تیر 1390 12:16 ب.ظ

نویسنده : Alice
ارسال شده در: ادبیات ،
نگاه كن كه غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه ی سیاه سركشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه كن
تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به كام میكشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا كنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره میكشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین بركه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما
به این كبود غرفه های آسمان
كنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسیده ام
به كهكشان، به بیكران، به جاودان

كنون كه آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ها
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مكن
مرا از این ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه كن
تو می دمی و آفتاب می شود...

فروغ فرخزاد

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -







کد جمله تصادفی